یادداشتهای شخصی احمدرضارحیمی

"بسم رب الشهدا و الصدیقین"
در پانزدهمین روز از ماه خدا در یکی از سالهایی که فرزندان آقا روح الله سودای آسمانها را داشتند به جرگه زمینیان پیوستم. آشنا به علوم آسمان و زمین و علاقمند به تاریخ معاصر ایران.این علاقه من را به سیاست کشاند ولی اهل سیاست نیستم، معتقدم سیاست "اهل"خودش را دارد و ما "اهلیت"آن را نداریم.منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستم.
arrahimi@chmail.ir
اینستاگرام
https://www.instagram.com/ahmadrrahimi

۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

نظر اصولگرایان و اصلاح طلبان و اعتدالیون در مورد سوریه:

نظر اصولگرایان:


نظر اصلاح طلبان:



برای مشاهده نظراعتدالیون اینجا کلیک کنید

یک نتیجه گیری ساده:

اصلاح طلب از اصولگرا بدتر ،اصولگرا از اصلاح طلب بدتر،اعتدال از هردو بدتر،همه از هم بدتر همه از هم پلیدتر
  • احمدرضا رحیمی




شب و روز آخر ماه صفر
لحظه های جون کندنمه
لحظه های عاشقی،دیگه هرچی بود گذشت
شبای ماه عزات،آخ چه زود گذشت
آی پیراهن سیاه من
شاهدی که برا حسین
حتی یه لحظم کم نزاشتم
آی دیوار حسینیه
شاهدی که تو روضه ها
من پای پرچم کم نزاشتم
آی شال روی دوش من
روز قیامت بگو
من واسه محرم کم نزاشتم

  • احمدرضا رحیمی



اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
وسط چین
”کربلا” در وسطِ همهمهٔ زوار است

چشمِ ما هر”شبِ جمعه” چقَدَر نم دار است

”فاطمه” از بسترِ خود آمده امشب به حرم

با عصا آمده انگار خودش بیمار است

  • احمدرضا رحیمی

یادداشت شب اول پیاده روی:96/8/13
توی مسیرپیاده روی مثه عادت همیشگی تقریبا تند میرفتم علی و مهدی مون اکثرا پشت سرم بودند؛یادمه تو دوران راهنمایی با یکی از دوستانم که مدرسه میرفتم بهم میگفت تو"جت " توپاهاته همش من باید دنبالت بدوم. علی مون هم میگفت من دارم همه را می بینم تو تنها کسی هستی که اینقدر داری تند میری همه را داری جا میزاری و میری. ای کاش درس خوندنت هم مثل راه رفتنت بودالان برا خودت کسی شده بودی!!! قرارمون این بود که به عمود سیصدکه رسیدیم اگه یه جای مناسبی پیدا کردیم همون جا برای استراحت اتراق کنیم. حول و حوش غروب بود دیگه که رسیدیم عمود سیصد. سمت راستمون را که نگاه کردم موکب و حسینیه میرزا جواد تبریزی را دیدم.اول فکر کردم میرزا جوادآقا ملکی تبریزی نوویسنده کتاب المراقبات هستش بعد که رفتم عکسشون را دیدم فهمیدم که اشتباه کردم.


بهرحال چایی که خوردیم تصمیم گرفتیم که همینجا بمونیم چونکه مشخص بود که اینجا فضا و امکانات خوبی برای پذیرایی از زوار دارند.بعد از یک نماز جماعت باشکوه بلافاصله پذیرایی از زوارانجام شد. شام عدس پلوباگوشت ماست و یک عدد سیب بود. شام رو که خوردم یک چایی گرفتم و رفتم زیر عمود 299 وسط بلوار به تماشای جمعیت نشستم. مردم همچنان با همان شور و هیجان داشتند به مسیر پیاده روی ادامه میدادند اگرچه یه کم از ازدحام آن کاسته شده بود. واقعا ادم با دیدن این جمعیت مبهوت میشه چه شکوهی چه عظمتی،امروز تو مسیر پیاده روی تو این فکر بودم که اگه این جمعیت به طرف اسرائیل حرکت کنه چکار میتونند بکنند؟ راستی از لذت خوردن این چایی نمیتونم بگذرم باید بگم که خیلی چسبید. الان که دارم این یادداشت رو مینویسم ساعت حدود هفت و ربع شبه و مهدی و علی کنارم خوابه خوابند؛ طوری نیست بگذار بخوابند، فقط دلم به حالشون میسوزه صبح باید پام بشینند تا بیدارشم، اینو خودشون هم خوب میدونند.




  • احمدرضا رحیمی

در پیاده روی امسال اکثر موکب های عربی این مداحی را میگذاشتند و  سینه زنی می کردند جهت مشاهده فیلم این مداحی اینجا کلیک کنید.برای اونهایی که امسال توفیق پیداکردند و در پیاده روی اربعین شرکت کردند،گوش کردن این مداحی میتونه تداعی کننده خاطرات این روزهای زیبا بشود.

  • احمدرضا رحیمی
دیشب حول و حوش ساعت 11:30 دقیقه از سفر هشت روزه کربلا رسیدم خونه.شاید یکی از بیاد ماندنی ترین و شیرین ترین روزهای عمرم بود این سفر به خصوص قسمت پیاده روی که محشر بود جدای بحث ثوابش، پیاده روی اربعین رزمایش اقتدار شیعیان بود،توی مسیر به این جنبه ی پیاده روی که فکر می کردم واقعا مبهوت این شکوه و عظمت این جمعیت عظیم می شدم؛ پیش خودم میگفتم یعنی روزی میاد که این جمعیت به سمت اسرائیل یا عربستان حرکت کنه وبرای همیشه جهان اسلام از لوث وجود این دشمنان اسلام پاک بشه؛شیعیان چه اقتداری به رخ جهانیان کشاندند، شیعیان با این پیاده روی دارند معادلات جهانی را به نفع خود عوض می کنند وقتی که روزنامه ها سایتها و خبرگزاری های جهان این همایش را با وجود داعش تحلیل می کنند و از امنیت آن صحبت می کنند یعنی اربعین زمینه ساز یک حرکت تاریخی تفکر شیعه در جهان خواهد بود.
پیر جوان کودک زن مرد همه امده بودند در مسیر میدیدم پاها نای حرکت نداشتند ولی چقدر مشتاقانه قدم بر می داشتند،نه با پایشان حرکت می کردند بلکه با روحشان با قلبشان و با تمام وجودشان قدم برمی داشتند این مسیر، مسیری بود سرشار از معنویت که هر کس به اندازه معرفتش میتونه توشه برداره و ذخیره کنه

اربعین امسال تموم شد ولی برای اربعین سال آینده روزشماری که نه، ثانیه شماری می کنم...ان شاء الله رفتار و کردارم طوری باشه که لایق پیاده روی با معرفت و زیارت با معرفت باشم.

ان شاءالله در دوسه تا پست قسمتی از خاطراتم را که در حین سفر نوشتم را منتشر می کنم. 
  • احمدرضا رحیمی

الان در اتوبوس و به سمت مرز چزابه درحال حرکت هستیم.  تابلویی که الان از مقابلش ردشدیم  ایذه پنجاه کیلومتر و هفتگل صدوپنجاه کیلومتر را نشان میداد. ان شاءالله حول و حوش ساعت چهار و نیم پنچ صبح به مرز می‌رسیم و از انجا عازم کاظمین یا سامرا و یا نجف خواهیم شد که بستگی به شرایط انجا دارد.

دیروز ظهر تو محل کار که نشسته بودم ناخوآگاه ذهنم معطوف به نوشتن وصیت نامه شد.واقعا نمیدونم چی شد که این فکر به ذهنم رسید و هرچقدر میخاستم خودما به« اون راه »بزنم انگار بیشتر توجهم جلب میشد.  پیش خودم میگفتم قرار نیست برنگردم پس برای چی وصیتنامه!؟...خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم که این فکر اشتباه هستش وجمله «قرارنیست برنگردم» کاملا از لحاظ اعتقادی غلطه. بالأخره وقتی مجاب شدم بنویسم که دیدم کار از کار گذشته و چند ساعت مانده به حرکت وهزاران کار نکرده وعدم تمرکز برای نوشتن ... الان غبطه می خوردم که چرا زودتر به ذهنم نرسید حس میکنم یک لذت خاصی داشته باشه که من نتوانستم ان را درک کنم  

الان در پیچ و خمهای جاده راننده خیلی آرام در حال حرکت می باشد.

در ضمن این یادداشت رو باید ساعت یازده و نیم میگذاشتم که نت وصل نشد...از دور چراغهایی شهری را میبینم که فکر میکنم ایذه باشه

  • احمدرضا رحیمی




هر شب و روزم با تو میشه سپری
تو همه امید منه در به دری
ممنونتم اگه به من رحم کنی و
فقط یه بار به کربلاتون ببری

ببری اونجا که میگن قشنگترین شهرخداست
اونجایی که محل رفت و اومد فرشته هاست
ببری اونجا که میگن گنبدش از جنس طلاست
گلدسته هاش کشیده تا عرش خدای کبریاست

منی که یه عمریه، نوکر مادرتم
آقا میدمت قسم، منو هم ببر حرم

  • احمدرضا رحیمی



ای حضرت باران
چشمان تو طوفان
عالم اسیر تو
یا ساقی العطشان
ای یل ام البنین، پسر یعسوب الدین
هر کی دید چشماتو گفت،یا امیرالمومنین

  • احمدرضا رحیمی



منی که بزرگ شدم تو طواف پرچمت
منی که شیرینی روزگارمه غمت
منی که از این خونه نمیرم جای دیگه
 یه چی مونده تو دلم شبای محرمت

به همین نفس زدن ها
قسمت میدم حسین
ببرم به کرببلا
دیگه پوسیدم حسین
نمی خوام بهشت برم تا
حرمو دیدم حسین

  • احمدرضا رحیمی