یادداشتهای شخصی احمدرضارحیمی

"بسم رب الشهدا و الصدیقین"
در پانزدهمین روز از ماه خدا در یکی از سالهایی که فرزندان آقا روح الله سودای آسمانها را داشتند به جرگه زمینیان پیوستم. آشنا به علوم آسمان و زمین و علاقمند به تاریخ معاصر ایران.این علاقه من را به سیاست کشاند ولی اهل سیاست نیستم، معتقدم سیاست "اهل"خودش را دارد و ما "اهلیت"آن را نداریم.منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستم.
arrahimi@chmail.ir
اینستاگرام
https://www.instagram.com/ahmadrrahimi

گزارش تصویری پیاده روی اربعین (قسمت اول)

يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۲ ق.ظ
.:: اصفهان -ترمینال کاوه - چهارشنبه 97/8/2 .::

ساعت دو و پانزده دقیقه بود که با داداش حسین به سمت ترمینال کاوه حرکت کردیم.تقرییا بیست دقیقه ای طول نکشید که به ترمینال رسیدیم.از ماشین که پیاده شدم همونجا از حسین خداحافظی کردم و تنهایی رفتم داخل ترمینال. خانمم حول و حوش یک ساعتی بود داخل ترمینال منتظرم نشسته بود. داخل ترمینال بهش زنگ زدم داشتیم بهم دیگه ادرس میدادیم که همدیگه رو دیدیم. حول وحوش بیست دقیقه نیم ساعتی کنار هم نشستیم از لحاظ روحی اوضاعمون زیاد خوب نبود چونکه بنا بود این سفر دونفری باشه و با وجود اینکه ویزاشون آماده بود ولی ایشون از دو سه روز قبل با مشورت های زیادی که با هم داشتیم به این توافق رسیدیم که بنده تنهایی عازم این سفر شوم. این چند عکس و فیلم با چشمان بارانی تهیه شد و لحظات به یاد ماندنی را ثبت کرد. خلاصه از زیر قرآن رد شدم و رفتم داخل اتوبوس. اتوبوس یکی ساعتی تاخیر داشت!!! و حدود ساعت چهار از ترمینال خارج شدیم. توی اتوبوس بسته ای که خانمم بهم داد رو باز کردم علاوه تنقلاتی که ایشون زحمت کشیده بودند، نامه ای هم برایم نوشته بودند در وصف حال یک جا مانده با قلمی زیبا و دلنشین...

 
.:: مرز مهران - پنجشنبه 97/8/3  ساعت 7 صبح .::

تقریبا هم من و هم داداش علی همزمان باهم به سمت مرز مهران حرکت کردیم منتها علی از تهران؛ اذان صبح هم رسیدیم و مقابل اولین گیت قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم. وقتیکه همدیگه رو دیدیم حول و حوش نیم ساعتی نشستیم برای صبحانه و تنظیم گوشی هامون و بعد از آن به سمت گیت ها حرکت کردیم. این سه عکس گیت عراق است. نمی خوام قضاوتی کنم ولی توی مرز فکر می کنم حول و حوش یک ساعتی منتظر ماندیم تااینکه رد شدیم. مردم واقعا به ستوه امده بودند و همه می گفتند این حرکتشان عمدی است و با لبیک یا حسین خود را آرام می کردند واین در حالی بود که حداکثر 40 ثانیه برای هر نفر زمان میخاست.




.:: از مرز تا نجف با نیسان !!! .::

از مرز که رد شدیم دنبال ارزانترین وسیله می گشتیم!!! اتوبوسهای تهران بود که نفری 10 هزارتومان بود که از مرز تا کوت می برد و از کوت تا نجف هم وسایل رایگان به سمت نجف می بردند. تعداد این اتوبوس ها کم بود و فقط کافی بود که مردم این اتوبوس ها رو ببینند سیل جمعیت به سمت اتوبوسها می دویدند. بهرحال این اتوبوسها به ما نمی رسید!! و از طرفی هم قیمت ونهای عراقی از 180 تا 210 متغییر بود تا اینکه نیسانی رو دیدیم که داره از وسط جاده حرکت میکنه با این نیت سوار شدیم که اول فکر کردیم رایگانه و بعدشم تصورمون این بود که کوت پیاده میشم که هردوش اشتباه بود. خلاصه خودمون رو زوری جا دادیم تو ماشین بغل ده لیتری های بنزین!!! اصلا جام درست نبود و خودم رو زوری کنترل میکردم، تقریبا لبه پرتگاه بودم و با هرتکونی و دست اندازی با سرعت صد و ده بیستا خدای نکرده امکان هر حادثه ای بود. توی مسیر این هفت هشت نفری که بودیم صلوات میفرستادیم ایه الکرسی می خوندیم که صحیح و سالم برسیم واقعا سوار ماشین که بودم از این کارم خیلی پشیمون شدم و تقریبا همه چیز رو تموم شده میدونستم و هر لحظه احتمال یک فاجعه رو می دادم چون هم مکانم و هم نحوه نشستنم اصلا خوب نبود،بهرحال با عنایت و لطف امام حسین مشکلی پیش نیومد؛ از لحظات به یاد ماندنی آن دوبار زیر بارون شدید قرار گرفتیم و خیس شدیم  تا اینکه اذان مغرب و بعد از بیش از هشت ساعت نشستن در نیسان به نجف رسیدیم که و در نهایت نفری 50 هزار تومان دادیم

نحوه نشستم و مکانم به خوبی گویاست که چطوری از مرز تا نجف را طی کردم آن هم با سرعت صدو ده بیستا


 
این عکس بعد از نماز و نهار گرفته شد بعد از یک خیس شدن مفصل


این هم پذیرایی عراقی ها که به وفور در طول مسیر شاهد بودیم


این هم ماشین و رانندمون


و این هم سلفی

  • ۹۷/۰۹/۱۸
  • احمدرضا رحیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی