یادداشتهای شخصی احمدرضارحیمی

"بسم رب الشهدا و الصدیقین"
در پانزدهمین روز از ماه خدا در یکی از سالهایی که فرزندان آقا روح الله سودای آسمانها را داشتند به جرگه زمینیان پیوستم. آشنا به علوم آسمان و زمین و علاقمند به تاریخ معاصر ایران.این علاقه من را به سیاست کشاند ولی اهل سیاست نیستم، معتقدم سیاست "اهل"خودش را دارد و ما "اهلیت"آن را نداریم.منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستم.
arrahimi@chmail.ir
اینستاگرام
https://www.instagram.com/ahmadrrahimi

درود خداوندگار بر دولت راستگویان و درستکاران!
چند روز پیش داشتم به این موضوع فکر می کردم که خوبه حالا که قیمتها طی چند ماه حول و حوش 200 درصد! افزایش قیمت داشته و ساعتی در حال رشدند این وسط بنزین قیمتش زیاد نشده و مثل اینکه دولت هم انگار قصدی نداره و خودشون هم گفتند که فعلن برنامه ای برای افزایش قیمت نداریم. از دیروز متوجه شدم که دولت برای افزایش قیمت بنزین چقدر قشنگ برنامه ریزی کرده. اول بدون اینکه کسی حرفی بزنه و یا اعتراضی بکنه یک دفعه یکیشون یه مصاحبه با رسانه ها می کنه که آقا! کی گفته که ما می خواهیم بنزین رو افزایش قیمت بدهم دولت اصلا چنین برنامه ای نداره و ما به شدت این اخبار را تکذیب می کنیم.همین جا باید بگیم خدا بهمون رحم کنه! بعد از چند وقت دوباره مصاحبه می کنند که حالا ما  تکذیب کردیم ولی باید بررسی کنیم ببینیم که آیا اگر این کار بشود خوب هست یا نه. بعد از چند وقت دیگه مصاحبه می کنند چه اشکالی داره اگه قیمت بنزین رو افزایش بدهیم این که به صلاح مردمه و  چقدر مردم از این کار سود می برند. از این مرحله به بعد وکیل الدوله ها و اصحاب رسانه یک عقبه فکری و رسانه ای برای این تصمیم تشکیل میشه و اینقدر نرم و آرام این فکر رو در جامعه تزریق می کنند که یک دفعه مردم سکته نکنند و با پنبه سر مردم را ببرند. دیروز صبح آقای روحانی افزایش قیمت رو مطرح کرد. دیشب مطهری در دانشگاه اصفهان از چند نرخی شدن بنزین خبر داد و امروز هم رسانه ها

  • احمدرضا رحیمی

هرچند دوست داشتم سفر پیاده روی اربعین رو بصورت نوشتاری تهیه کنم وحتی قسمتی از آن را هم در حین سفر نوشتم ولی عکسها رو که می بینم احساس می کنم که گویا تر باشد و از طرفی وقت زیادی در نوشتن و ویرایش آن ازم گرفته نمیشه ضمن اینکه به فراخور هر کسی یک مقداری توضیح می دهم.

  • احمدرضا رحیمی

مدیریت شهری اصفهان به هر دستاویزی متوسل میشند تا شادی رو در اصفهان تئوریزه کنند و جالب اینجا هست که تا یه جشنی میگیرند مثلا روز اصفهان سریع دور هم میشنند و میگنند تونستیم شادی و نشاط رو در بین مردم تزریق کنیم و مردم اصفهان!را از این خمودگی و عبوسی نجات بدهیم. امروز روزنامه اصفهان زیبا یک مصاحبه ای ظاهرا از یک استاد دانشگاه منتشر کرده که در نوع خودش جالبه. گفته که اگه مردم هیجانات خودشون را بروز ندند آسیب های اجتماعی زیاد میشه!!! بعد اومده مثال زده که هند کشوریه اجازه داده فضای تخلیه هیجانات  برای مردم ایجاد بشه و ببینید چقدر مردمش شادند! من نرفتم هند و برای اولین باره که این جمله رو میشنوم ولی میدونم که همین چند سال پیش هند مقام دوم خودکشی زنان را در جهان بدست اورد، فاصله طبقاتی زیاد و فقر بین مردم و... اینها پارامترهایی نیست که شادی و نشاط را منعکس کند. ته حرفش این بود که باید مردم به صورت دسته جمعی شادی کنند و موسیقی درمانی شوند تا از این همه غم غصه نجات پیدا کنند!!! یعنی مشکل جامعه با رقاصی اختلاط و موسیقی حل میشه! واااای که چقدر به فکر مردمند. دلمون ریش ریش میشه  که خیلی غصه ما مردم رو میخورند.

   

  • احمدرضا رحیمی

در این اوضاع اقتصادی بی سروسامان و فاقد هرگونه نظارت بنظرم اگه برای خرید به فروشنده های مسن سال مراجعه کنیم احتمال این هست که خریدمون با یک قیمت مناسب انجام بشه. چند روز پیش برای خرید پیراهن به یک مغازه مراجعه کردیم.فروشنده این مغازه پیرمرد بود. به ایشون گفتم یه پیراهن سفید میخام که جنس پارچش خوب باشه، زود چروک نشه و راحت هم اتو بخوره. رفت حدود چهار پنج دقیقه ای گشت و یک پیراهن اورد و شروع کرد به توضیح دادن که این جنسش چیه،مارکه و...پیراهن رو که دیدیم من و خانمم همون اول پسندیدیم. گفتم که میخام پرو کنم گفت نه ببر خونه تستش کن اگه خوب نبود بیار عوضش می کنم! گفتم چرا خونه؟ همین جا! گفت نه اینجا نمیشه میبینی که اوضاع رو (بهم ریختگی مغازه).به خاطر همین من  یه کم مردد شدم که بخرمش گفتم نه نمیخرم  و از ایشون تشکر کردم  و فروشنده یک نگاه عمیقی بهم کرد.
رفتیم مغازه دیگه باز یه فروشنده پیرمرد دیگه!! یه پیراهن سفید اورد برامون و شروع کرد به توضیح دادن. پیراهن رو که دیدیم هیچ کدوممون نپسندیدیم و با پیراهن قبلی مقایسه کردیم اصلا کیفیت قبلی رو نداشت.ازش پرسیدم قیمتش چند؟ گفت 80 هزار تومن! یه کم فکر کردیم گفتیم نه نمیخایم از ایشون هم تشکر کردیم و رفتیم هنوز از در مغازه رد نشده بودیم که یه دفعه گفت بیایید 45 هزار تومان!!!!گفتیم نه. رفتیم یه کم بالاتر و دوبار از مغازش که رد شدیم دوباره گفت بیایید 40هزار تومان!!! من واقعا از  رفتار این پیرمرد بهت زده شدم از این تفاوت قیمت، پیش خودم میگفتم حالا اگه یه جوون بود این برامون راحت تر هضم میشد ولی چرا این پیرمرد؟
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که همون مغازه اولی بریم ولی چون خجالت میکشیدیم گفتم بریم نزدیکش صحبت کنیم تا صدامون بزنه و ازقضا همین هم شد! صدام زد شاداماد! بیا من 50ساله این کارم مطمئن باش جنس خوب بهت میدم! این پیراهن الان تو بازار 120تومن کمتر نیست ولی چون از پارساله 95 تومن میدم ببر استفاده کن اگه نپسندیدی، چون جنسش رو میدونم چیه. خلاصه با همین قیمت ولی یه کم گرون خریدیم.

واقعا همین الان هم که دارم مینویسم هنوز برام حل نشده که چرا اینجوری رفتار کرد و به خودم میگم این فکر نمیکنه قبر داره قیامت داره یه روز باید جواب بده.بنظرم گرونی این روز ها بهونش دلاره وگرنه شاید بیش از شصت هفتاد درصد دلیلش طمع و بی انصافیه!همین دیروز یکی از فروشندگان میگفت فلانی مگه دلار این روزها ارزون نشده ولی چرا یه قلم جنس مغازم 150هزارتومن همین امروز افزایش قیمت داشته!!! خدا بهمون رحم کنه این خودش امتحانه برای ما


این هم تصاویر درخت نارنج خونمون که خیلی زیباست به خصوص شبها

   

  • احمدرضا رحیمی


به جـز حسـین مرا ملـجا و پنـاهی نیـست

در این عقیده یقیین دارم اشتباهی نیست

ره نجات حسـین است و دوستی حسین

به سوی حق به جز این ره طریق و راهی نیست

شاعر: مرحوم سید ابوالقاسم موسوی (فانی)

  • احمدرضا رحیمی
فکر می کنم حدود پانزده سال پیش بود که با یکی از دوستان برای بازدید از نمایشگاه صنعت چاپ به نمایشگاه بین المللی اصفهان رفتیم. در راه بازگشت پیشنهاد داد که برویم ورزشگاه نقش جهان و 20 دقیقه پایانی بازی سپاهان و فولاد خوزستان را ببینیم من هم از خدا خواسته پیشنهادشو قبول کردم چون تا بحال جو ورزشگاه رو از نزدیک ندیده بودم وخیلی دوست داشتم یروم  از نزدیک احساسات تماشاگران ببینم. بهر حال حول و حوش ده دقیقه پایانی بود که رسیدیم ورزشگاه خیلی شلوغ بود همه چهارچشمی بازی را دنبال می کردند و با کوچکترین حرکتی در زمین ورزشگاه یک دفعه منفجر میشد دیدن این صحنه ها برای اولین بار برام اتفاق تازه ای بود که خودمم به وجد میومدم ولی چیزی که برام خیلی جالب بود و من رو بهت زده میکرد  اطرافیانم بودند؛ ما در جایگاه طرفداران سپاهان بودیم وقتی سپاهان موقعیت حمله بدست می اورد این بازیکنان فحش می خوردند تا بروند گل بزنند!!! و اگه هم گل نمی زدند که دیگه هیچ.این صحنه اینقدر برام  جالب و بهت آور بود که ناخود آگاه من مات و مبهوت داشتم به یکی از اطرفیانم نگاه می کردم که داشت فحاشی میکرد.  یک لحظه نگاهش به من افتاد  دید دارم با تعجب بهش نگاه میکنم چند بار با گوشه چشم دید که من همچنان دارم بهش نگاه میکنم!! حس کردم خودش هم خجالت کشید از این الفاظ رکیک!!فقط نفر جلوییم خیلی ارام و با وقار ایستاده بود و داشت بازی رو تماشا می کرد که در بین بازی یک لحظه نگاه به عقب کرد و چشم در چشم شدیم  دیدم یکی از مداحان معروف است که سلام علیکی با هم کردیم این اولین و آخرین باری است که در ورزشگاه رفتم و فکر نمیکنم از این به بعد هم بروم چونکه تا زمانی که مادرم در قید حیات بود می گفت راضی نیستم بروید و از این به بعد هم انگیزه و علاقه ای برای تماشای فوتبال در ورزشگاه با این جو بد و این فحاشی ها ندارم

این خاطره را گفتم تا برسم به اقدام اخیر فدراسیون فوتبال که در فینال جام باشگاههای آسیا اجازه داد بانوان در ورزشگاه ازادی حاضر بشوند و بازی  رو از نزدیک ببیند. هرچند این اقدام با فشار های بین المللی همراه بود ولی واقعا برای این تصمیم متاسفم. این تصمیم علاوه براینکه منع شرعی دارد شان خانمها با این جو بد ورزشگاه زیر سوال می رود و به دلیل اینکه حساسیت فونبال بسیار بالاست اصلا مکان خوبی برای بانوان نیست و در آینده مفسده هاب بیشتر ی گریبانگیر فوتبال ایران خواهد شد. اون چیزی که من رو بیشتر ناراحت کرد بازدید مسولین اسیایی و و فیفا که رفتند جلوی تماشاگران خانم ایستادند و دستشون رو روی قلبشون گذاشتند که از این حرکتشون خیلی متنفر و متاسف شدم؛ بهرحال بعنوان عضوی از جامعه به شدت با حضور بانوان در ورزشگاه مخالفم چرا که شانیت خانمها در ورزشگاه زیر سوال می رود و اگر انسان به شرع مراجعه کند و عقل سلیمی داشته باشد به وضوح پی خواهد برد که ورزشگاه جای مناسبی یک بانوی مسلمان شیعه نخواهد بود.

   
  • احمدرضا رحیمی

این شعر رو خیلی دوست دارم تک تک عباراتش خیلی با معنیه و قشنگه. دیشب تو پست قبلی می خاسم بزارمش ولی پیاده کردنش یه کم  زمان میبرد و امروز صبح پیادش کردم . واقعا هیچ چیز معلوم نیست، معلوم نیست سال دیگه باشیم یا نباشیم، معلوم نیست لیاقت و توفیق نوکری کردن داشته باشیم، معلوم نیست توفیق کربلا داشته باشیم و...

 

 

 

دلم دوباره از غم شده آکنده

تاسال بعدی که مرده و کی زنده

خدانگهدار سینه زنا
خدانگهدار روضه خونا
خدانگهدار هیئتی ها
یادش بخیر روضه های شب اول ماه محرم
قشنگترین دقیقه ها که چشمامون میبارید از غم
منم و هوای تو،هوای قشنگترین دقیقه ها
منم و هوای تو،هوای سینه زدن تو کربلا
منم و هوای تو، هوای نگاه به گنبد طلا
منو ازخودم بگیر
خودتا ازم نگیر
آخه من بدجوری آقا به تو وابسته شدم
پیشتم نزدیکتم
دورم از تو پیشتم
آقاجون خودت بگو من از کدوم دسته شدم
دلمو جلابده
باز یه کربلا بده
به خدا من از همه غیر خودت خسته شدم
زندگیم حرم حرم حرم
می بریم حرم حرم حرم

اگه نبودم به جام عزاداری کنید
شب  عاشورا جای منم زاری کنید
خدانگهدار آی نوکرا
خدانگهدار پیرغلاما
خدانگهدار چایی ریزا
از خاطر من نمیره اونا همه لطف و کرم را
عجب صفایی داشت آقا شعر سحر های حرم را
سحر های حرم عجب صفایی داره
سحر های حرم شور و نوایی داره
سحرهای حرم حال و هوایی داره
الهم ارزقنا زیاره کربلا
پیرهن سیامو با گریه از تن میکنم
یادم نمیره با گریه کردم به تنم
خدانگهدار کتیبه ها
خدانگهدارسیاهی ها
خدانگهدار عزادرا
کویر خشکم میدونی تو بارونی روی سر من
بیا شب اول قبر خیلی آقا منتظرم من
کویرم تو بارونی سایته ابر من
شب اول قبرمه لحظه جبر من
بعد عمره سینه زنی پای روضت آقا
میدونم که میای شب اول قبرمن
حسین یا حسین یا حسین یا حسین

 

  • احمدرضا رحیمی


امشب شب اول ماه ربیع الاوله.بالاخره دوماه عزاداری ماه محرم و صفر 1430 تموم شد و برای همیشه به تاریخ پیوست؛ اینکه چقدر تونستیم نوکری کنیم و چقدر مورد قبول واقع باشه الله اعلم...

این هم دست خط برجای مانده از مادرم که چند وقت پیش به دفترچه یادداشتش برخوردم که در صفحه اول دفترچه اش این یک بیت شعر رو نوشته بود پیش خودم گفتم بی مناسبت نیست در شب وداع از ماه صفر این دست خط رو در وبلاگم منتشر کنم.مادرم به مطالعه و نوشتن علاقه خاصی داشت یادمه در سفر حج واجب که در سال 75 داشتند باوجود اینکه هنوز چهل روز نشده بود که در غم از دست دادن پدرشون بودند یک دفتر چهل برگ سفرنامه حج شون را در مکه نوشتند دقیقا یادمه که در بخشی از سفرنامه شون حتی به ابعاد کعبه هم اشاره کرده بودند و اینقدر دقیق به جزئیات توجه کرده بودند ؛ شاید در آینده قسمتی از آنها را منتشر کنم.


  • احمدرضا رحیمی
 مراسم اربعین طی این چند سال اخیر حال و هوای خاصی به خود گرفته است. در سایه امنیتی که در سالهای اخیر در کشور عراق ایجاد شده مردم شور و حرارتی خاصی  قدم در مسیر نجف تا کربلا می گذارند هرچند در سالهای نا امنی هم علاقمندان به امام حسین در این مسیر قدم برمی داشتند و ترسی به دل را نمی دادند که به برکت همین اخلاص و علاقه به امام حسین بود که امروز شاهد یک اربعین چند ده میلیونی هستیم که سال به سال شاهد افزایش حضور شیعیان در روز اربعین در کربلا هستیم.در حقیقت در راهپیمایی عظیم اریعین، پاها انسان را به کربلا نمی رسانند بلکه دلهای مالامال از عشق به امام حسین است که بیش از 80 کیلومتر مسیر را می پیمایید بدون انکه خم به ابرو بیاورد، در این راه همه سختی را به جان می خرند و با چنان شور و شوقی  قدم بر می دارند که نمی توان این حال در کلمات بیاوریم. در این روز شیعیان محبت خود را به خاندان اهل بیت یک بار دیگر در جهان به نمایش می گذارند تا هویت شیعه را معرفی کنند و این حرکت سیلی محکمی باشد به دشمنانی که قصد  دارند هویت شیعه را از بین ببرند. در یک کلام می توان گفت رد پاهای برجای مانده از نجف تا کربلا،پیامی جز زمینه سازی ظهور حضرت مهدی (عج)، مبارزه با ظلم و ستم، نابودی دشمنان اسلام و صهیونیسم و... ندارد.
امسال رزقم این بود که در پیاده روی اربعین شرکت کنم خدارو صد هزار که این توفیق نصیبم شد تا این مسیر سرتاسر عشق به اباعبداله را بپیمایم و منم هم قطره ای باشم از این دریای بیکران عشق و عاشقی. ان شاء الله بزودی خاطرات و عکسهای این سفر را منتشر می کنم تا برای همیشه ثبت بشود.
  • احمدرضا رحیمی

سلام می دهم از راه دور در شب جمعه

سلام بر حرم تو ؛ سلام بر شب جمعه

.

به سمت صحن و سرای تو ایستاده ام آقا

سلام می دهمت با دو چشم تر ؛ شب جمعه

.

فقط نیامده بانوی بی نشان به زیارت

رسیده است پدر در بر پسر ؛ شب جمعه

.

نشسته زینب کبری کنار حضرت زهرا

حسن نشسته کنار پیامبر ؛ شب جمعه

.

چه قدر فطرس پر سوخته ست گرد ضریحت

کنار این همه مرغ شکسته پر ؛ شب جمعه

.

هنوز خاطره ی اوّلین زیارت خود را

مُرور می کنم ای مهربان به هر شب جمعه

.

فقط دعای فرج ؛ تحت قُبّه ی تو بخوانم

دوباره زائر قبرت شوم اگر شب جمعه

.

چه عطر سیب لطیفی گرفته است فضا را

پُراز شمیم تو گشته ست هر سحر ؛ شب جمعه

.

به حق لحظه ی بر نیزه رفتن سر طفلت

مرا به کرببلا باز هم ببَر ؛ شب جمعه

.

چه صحنه های عجیبی عبور کرد ز چشمم

پدر ؛خرابه ؛سه ساله ؛کنار سر ؛ شب جمعه

.

.

.

محمد قاسمی

  • احمدرضا رحیمی